کد خبر 121552
۱ شهریور ۱۳۹۴ - ۰۰:۰۰

همسر شهید لاجوردی: همسرم تا سال 76 هیچ حقوقی دریافت نکرد

همسر شهید لاجوردی:
همسرم تا سال 76 هیچ حقوقی دریافت نکرد

زهرا گل: هرگاه برای خانه میوه می خرید، درجه سه بود و گاهی که به ایشان به طریقی می گفتیم که کیفیت میوه خوب نیست، می گفت «باید قانع باشیم».

خبرگزاری حیات، اول شهریور ماه هر سال یادآور ترور اسدالله لاجوردی دادستان اسبق تهران و رییس سابق سازمان امور زندان‌ها در سال 1377 است، به همین بهانه نگاهی داریم به زندگی این شهید بزرگوار:  سید اسدالله لاجوردی، سال ۱۳۱۴ هجری شمسی در خانه پدرش علی‌اکبر لاجوردی که به هیزم‌فروشی شاغل بود، در جنوب تهران متولد شد. پس از ۶ سال تحصیل در دوره ابتدایی در سال ۱۳۲۷ به دبیرستان رفت. دوران تحصیل او در دبیرستان همزمان بود با عملیات نیروهای یهودی در سرزمین‌های فلسطینی که اعتراضات بسیاری را در منطقه برانگیخت. اولین فعالیت سیاسی لاجوردی در این سن شکل گرفت که به همراه پدر در تظاهرات اعتراضی که به دعوت آیت‌الله کاشانی در مسجد شاه تهران برگزار شده بود، شرکت کرد.  لاجوردی در دومین سال تحصیل در دبیرستان‌، ترک تحصیل کرد و در کنار پدر به کار مشغول شد. با این همه‌، درس را در منزل به صورت فراگیری علوم قدیمه ادامه داد. علاوه بر این ادبیات عرب و علوم حوزوی را در حد کفایه فراگرفت و جلسات تفسیر قرآن در منزلش تشکیل داد. اسدالله لاجوردی از شاگردان شهید بهشتی و مطهری بود و در شکل‌گیری جمعیت مؤتلفه اسلامی نقش اساسی داشت‌. پس از ترور حسنعلی منصور، نخست‌وزیر وقت در بهمن ۱۳۴۳ بسیاری از اعضای این جمعیت از جمله اسدالله لاجوردی دستگیر شدند. صادق امانی که شوهر خواهر لاجوردی بود به همراه بخارایی، نیک‌نژاد، هرندی در سحرگاه ۲۶ خرداد توسط رژیم شاه اعدام شدند و اسدالله به همراه برادرش سید مرتضی لاجوردی دستگیر و به زندان قزل قلعه منتقل شد و سرانجام پس از محاکمه به ۱۸ ماه حبس تادیبی محکوم شد.  لاجوردی پس از آزادی‌، جلسات تفسیر قرآن را از سر گرفت‌. براساس گزارش ساواک «سیدی که در بازار جعفری به دستمال‌فروشی و روسری‌فروشی اشتغال داشت‌، منزل خود را به محل گردهمایی افراد مذهبی‌، مبارز و آشنا به مبانی دینی تبدیل کرده بود.»  لاجوردی فاصله بین سال های 43 تا 56 را به مبارزه و در زندان گذراند و در مرداد ۱۳۵۶ آزاد شد و در کنار شهید مهدی عراقی و شهید اسلامی از مسئولان انتظامات کمیته استقبال از امام خمینی(ره) بودند. او از ۲۰ شهریور ۱۳۵۹ با نظر مساعد امام خمینی(ره) و آیت‌الله بهشتی دادستان انقلاب تهران شد و در این سمت به مبارزه جدی با عوامل سازمان مجاهدین خلق (منافقین) که در ان زمان ترور مسؤلان را در دستور کار خود قرار داده بودند، پرداخت‌ اما در دی ۱۳۶۳ توسط شورای عالی قضایی از مناصبش کنار گذاشته شد.  در سال ۱۳۶۸ لاجوردی دوباره به مدیریت زندان‌ها برگشت و پس از قبول ریاست زندان اوین، ریاست سازمان زندان‌ها را تا اسفند ۱۳۷۶ بر عهده گرفت اما در این زمان بار دیگر از سمت خود استعفا داد و به کار در بازار مشغول شد.  اسدالله لاجوردی سرانجام اول شهریور ۱۳۷۷ در حالی که هیچ سمت رسمی نداشت، در محل کسب خود در بازار تهران توسط دو نفر از اعضای سازمان مجاهدین خلق (منافقین) ترور شد. وی پس از تشییع در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.  لاجوردی در آیینه خانوادهزهرا گل همسر شهید لاجوردی در موردش می گوید: 12سال بیشتر نداشتم و در کلاس پنجم مشغول تحصیل بودم که آقای لاجوردی به خواستگاری ام آمدند. ایشان سیزده سال از من بزرگ تر بودند و تقوا و ایمانشان زبانزد همه بود؛ اما پدرم به خاطر سن کم من به آنها جواب رد دادند. همان شب، پدرم خوابی دیدند که در حسینه ارشاد همه علما جمع شده اند و حضرت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بر بالای منبر حضور دارند. پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خطاب به پدر فرمودند، «نسل من با تو یکی شد». از همان آغاز زندگی، در کنار همسرم به دوخت و دوز می پرداختم و این «تنها» منبع درآمد ما تا سال 76 بود. از آن سال، ایشان از دولت حقوق گرفتند. ایشان حتی زمانی که در سمت دادستان انقلاب فعالیت می کردند، بعد از ورود به منزل و استراحتی کوتاه، به زیرزمین می رفتند و تا ساعت 11 شب مشغول برش و دوخت مقنعه و روسری می شدند. همچنین بعد از نماز شب هم تا هنگام صبحانه به کارشان ادامه می دادند. این کار تا روز شهادتشان بی وقفه ادامه داشت. به محض ورود به منزل می گفتند، «از حالا به بعد، من معاون هستم و شما رئیس من.» همیشه دوست داشتند که نظر من اصل باشد. درمنزل ما، هیچ گاه امر و نهی راهی نداشت. وقتی هم که دور هم جمع می شدیم، به هیچ وجه اجازه غیبت یا صحبتی را که بوی گناه بدهد، نداشتیم. بسیار مهربان بودند و فضای بسیار شیرینی را در زندگی فراهم کرده بودند. اصلاً دوست نداشتند در برنامه مخارج منزل، حساب و حساب کشی باشد. گاهی به ایشان می گفتم، «دوست دارم هر روز، یک مبلغ مشخصی را برای مخارج منزل کنار بگذارید و سپس از منزل خارج شوید.» جواب می دادند،«مگر شما غذای مرا با سهمیه می دهید که من به شما سهمیه یدهم؟» بعد هم به شوخی می گفتند،«فقط اگر دوست داشتید به قدر کرایه راهی که می خواهم بروم برایم کنار بگذارید!».  از خصوصیات بارز شهید لاجوردی، صله رحم و ارتباط و رفت وآمد با فامیل و آشنایان و دوستان بود. درعین حال، دستگیری از فقرا و محرمان، سرلوحه کارهایشان بود و البته ما در زمان حیاتشان، کمتر به این کمک ها و مساعدت ها واقف بودیم، زیرا این امور را کمتر بازگو می کردند.  در طی 38 سال زندگی مشترک، هیچگاه از مشکلات و سختی ها و وقایع زندگی یا برخوردهای اجتماعی چهره درهم نکردند. بسیار ساده زیست بودند و از تجمل گرایی و تجملات به شدت پرهیز داشتند، هرگاه برای خانه میوه می خریدند، از نوع درجه سه خریداری می کردند و گاهی که به ایشان به طریقی می گفتیم که کیفیت میوه خوب نیست، می گفتند، «باید قانع باشیم تا بتوانیم دیگران را هم از نعمت ها بهره مند کنیم». روزی از ایشان خواستم اجازه بدهند تا چند مرغ عشق در منزل نگهداری کنم. گفتند، «من حرفی ندارم، فقط شرطش این است که آنها در قفس نباشند. من طاقت اسارت پرنده ها را ندارم.»  در تمام زندگی هیچ سختگیری ای از ایشان ندیدم. البته روی بیت المال حساسیت خاصی داشتند و اجازه نمی دادند. سوزنی از بیت المال با اموالشان قاطی شود. روزی می خواستم شماره ای را سریعاً یادداشت کنم. خودکاری را از جیبشان برداشتم. وقتی متوجه این کارم شدند، سریعاً به من گفتند آن را سر جایش بگذارم. با اینکه خیلی عجله داشتم، ولی اجازه ندادند از آن استفاده کنم. اگر گاهی مجبور می شدیم با ماشین بیت المال به جایی برویم. هزینه آن را در صندوق می ریختند و از ما می خواستند که دیگر این کار را تکرار نکنیم. تا قبل از شهادت ایشان، اغلب به خانواده شهدا می گفتم، «من هم مثل شما هستم. اسمش است که شوهرم زنده است و به کارهای من و بیرون از منزل رسیدگی می کند، ولی به هر جهت من هم مثل شما هستم، زیرا ایشان را به ندرت می بینم»، ولی الان خیلی دلم می سوزد که چنین حرفی را در مورد ایشان زدم. نبودنشان خیلی برایم سنگین تمام شده است. زهره السادات لاجوردی در مورد پدرش چنین می گوید: سخن پدر همیشه برای من «حرف آخر» و «محبت محض» بود. ایشان خیلی کم تذکر می دادند و همیشه با عمل و رفتارشان، درست را از نادرست به ما گوشزد می کردند. وقتی گاهی رفتار غلط یا بچه گانه مان باعث می شد تا بر چهره شان اخم ظاهر شود، بسیار بر ما سنگین می آمد و هرگز آن را تکرار نمی کردیم، در هر صورت ایشان هیچ گاه با تحکم به ما چیزی نگفتند و دستوری ندادند.اما من همیشه با دل و جان، نظراتشان را می پذیرفتم.  پدر در انتخاب همسر، مرا خیلی آزاد گذاشتند. و هیچ وقت نظر خودشان را به من تحمیل نکردند. فقط در مورد سن ازدواج، من دلم می خواست که زمانی بگذرد، چون در سن 17 سالگی خیلی آمادگی نداشتم و مایل بودم بعد از اتمام تحصیلاتم ازدواج کنم؛ ولی یک شب به من گفتند که اگر موردی باشد که شما نتوانید عیب و ایرادی از او بگیرید، مسئول هستید؛ چون در اسلام به ازدواج تأکید شده و چه بهتر که این کار ما در اوایل جوانی صورت بگیرد.  روزی که خانواده همسرم برای صحبت در مورد مهریه به منزل ما آمدند آقایان در طبقه پایین بودند و خانم ها در طبقه دوم. وقتی صحبت از مبلغ مهریه شد، پدر اجازه خواستند که از خود من در مورد آن سئوال کنند؛ پس به طبقه دوم آمدند و گفتند، «دوست دارم نظر شما را بدانم» پرسیدم، «نظر شما چیست؟» پدر گفتند،«همان مهرالسنه خوب است» و من هم موافقت کردم. پدر از همان ابتدا شخصیت فوق العاده ای برای فرزندانشان قائل بودند. مهریه من سری کامل المیزان بود، اما وقتی برای عقد نزد امام رفتیم، ایشان گفتند که باید مبلغی را هم درکنار آن قرار دهیم. بنابراین ده تومان هم به مهریه اضافه شد. ازدواج ما طبق نظر پدر بسیار ساده و به دور از تشریفات انجام شد، در حالی که خانواده داماد با مبلغ زیاد مهریه و مراسم سنگین عروسی موافق بودند. پدر به آنها گفت اگر در این مورد اصرار بورزید دیگر صحبتی با هم نخواهند داشت. وقتی سه فرزندم به دنیا آمدند، پدر دوران کهولت را پشت سر می گذاشتند. دست و پای پدر و کمرشان به خاطر شکنجه های مأموران زندان بسیار درد می کرد. بچه ها با دیدن پدر از سر و کولشان بالا می رفتند. وقتی آنها را منع می کردم، پدر با لبخند می گفتند،«راحتشان بگذار! وقتی اینها دربغل من هستند قلبم حال می آید.» 

برچسب‌ها